عشق ممنوع

بی تو بودن

تا حالا به ساختن یه قلعه ی شنی و رویایی توی ساحل یه دریای مواج

برای شاهزاده ی زندگیت فکر کردی؟

قلعه ی رویاییت رو به چه امیدی ساختی؟

از موج ها نترسیدی؟

اصلا قلعه ای ساختی؟

دوستان خوبی که از وبلاگ من دیدن میکنید لطفا جواب این سوال هل رو از دید

خودتون به صورت نظر برای من بگید.

*********************************************



بادی شد و آب،

قلعه های شنی مان را

                       با خود برد.


و بوسه هایمان؛ همه،

در بیخ دهلیزهای تو در تو،

                     با خاک و آب رفت.

....


شالوده مان را ما،

چه کودکانه بر بستر روان ماسه ها،

                          بنا نهاده بودیم


و عشق را چه ناشیانه،
 
در پستوهای آن قلعه های سست

                         جا نهاده بودیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:26 توسط شقایق |


دوباره می نویسم

مثل هر روز و هر شب

دل درد هایم را

اشعار کهنه ام را

و دیگر ...

آنقدر کبوتر سپید نامه رسان خریده ام

که نامم را «کفتر باز » گذارده اند

و با هر دلنوشته ام کبوتری را راهی می کنم

به سمت تو!

           فارغ از آنکه تو

                         گربه نگه می داری ؟؟؟!!!

(برگرفته از وبلاگ دل نامه های بی تمبر)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:32 توسط شقایق |


چرا ؟؟؟
چرایی به وسعت یک حسرت !
چرایی به حزن یک قطره!
چرایی به شدت یک خواهش!
آیا این رسم فراموشیست یا سرنوشت هر بنده؟؟؟؟؟؟؟؟
آیا این تقدیر است یا لازمه ای برای ابدیت؟؟؟؟؟
برگشتن آرزویی ست که می توانی برایم برآورده اش کنی! می توانی؟
برگرد...
منتظرم

(بر گرفته از وبلاگ دل نامه های بی تمبر)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:23 توسط شقایق |


حضورت 
حضور بي مهرت را پشت پرچين شبم حس ميكردم
امشب
و اما امشب تو
آمدي اما نماندي
به قصد ماندن آمدي و نماندي
خدا ميگذرد 
ميگذرد از پرچين شب
به اوج شعر من ميايد و ميگويد
تمام...
قصه ات همين جا تمام شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:37 توسط شقایق |


اگر به خانه ی من امدی

                             برای من ای مهربان چراغ بیاور

  یک درچه که از آن

                                          به ازدحام گوچه ی خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:33 توسط شقایق |


من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي

مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي

 

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

 

ذكرها گفتي و بر گفته ي خود خنديدي

از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي

 

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

 

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

 

قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 

جمع كن رشته ي ايمان دلم پاره شده ست

من كه تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:4 توسط شقایق |


تو می خندی ...

حواست نیست ...ومن آروم می میرم


تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم


چه جذابی... چه گیرایی ...

چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد

توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

تنم می لرزه و میری ... حواست نیست!!!

هوامو کام می گیری ... حواست نیست!!!

حواسم هست و می میرم ... حواست نیست

کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست!!!

تو می خندی....


حواست نیست.......

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:2 توسط شقایق |


Click to view full size image

 

کاشکی چشمامو می بستم

کاشکی عاشقت نبودم

اما هستم

کاش ندونی بی قرارم

کاش اصلا دوست نداشتم

اما دارم

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت دیگه میمرد

کاش گلاتو می سوزوندم

کاش میرفتم نمی موندم

اما موندم

کاش یکم بارون بگیره

کاش فراموشت کنم من

اما دیره

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت دیگه میمرد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:45 توسط شقایق |


 

همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه

                                                                                                                                 <<یه نیم نگاه به ادامه مطلب بنداز>>


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:44 توسط شقایق |


آرزوی من اینست که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هرشب گیرمت درآغوشم

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه

سرپناه من باشی لحظه ی تر گریه

آرزوی من اینست نرم وعاشق وساده

هم سفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هوشیاری ، مستی تو من باشم

آرزوی من اینست توغزال من باشی

تک ستاره روشن درخیال من باشی

آرزوی من اینست درشبی پراز رؤیا

پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست از سفرنگویی تو

توهم آرزویی کن اوج آرزویی تو

آرزوی من اینست مثل لیلی ومجنون

پیروی کنیم ازعشق این جنون بی قانون

آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم تو برای من تنها

 

آرزویی کن ...

گوشهای خدا پر از آرزوست..

ودستهایش پر از معجزه...

آرزویی کن...

شاید کوچکترین معجزه اش ...

بزرگترین آرزوی تو باشد...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:20 توسط شقایق |


دورم از تو
بی قرار گرمای دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و
چه نزدیک است خاطراتت ،

چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو
...

دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات

اما باز
کسی در دلم ....

تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم
...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:15 توسط شقایق |


تو را گم می کنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب


تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه


چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها

خوشا بر من


که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست


چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو


که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب


تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب


حضورم را ز چشم شهرحاشا می کنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:13 توسط شقایق |



لباس یاس بر تن کرد زهرا

کنار دست او بنشست مولی

پیمبر خطبه خواند زهرا بلی کفت

غلط گفتم.بلی نه.یا علی گفت

 سالگرد ازدواج ناز بانوی دولت عشق با شیر مرد عالم هستی بر همه ی شما عاشق پیشه گان مبارک

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:13 توسط شقایق |


و چشمانت رازِ آتش است.


و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست

.
.
.
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

.
.
.
و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

.
.
.

و گریزِ از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:5 توسط شقایق |


خراب سرنوشت


بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:2 توسط شقایق |



عاشقی. . .  عجب معامله ای است بین عاشق و معشوق ! آدم عاشق دل را که بدهد ؛   لبهای سرخ حوای معشوق را به دست می آورد در رسم و راه عاشقی این وظیفه ی آدم است که شانه هایش را نردبان صعود حوا کند تا حوا برود بالا و بالاتر برسد به درخت . . . برسد به سیب . . . وظیفه ی حوا ؛ چیدن سیب سرخ از درخت سبز زندگی است  اما . . . چیدن سیب بهانه است . . . حوا دلش برای خدا تنگ می شود روی شانه های آدم می رود تا دستش را به دامن خدا برساند اصلاً چیدن سیب بهانه است . . .   عاشقی . . .    یعنی نردبانی باشی تا معشوق ، روی شانه هایت ، برسد به خدا . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:0 توسط شقایق |


    اي زندگي بردار دست از امتحانم                         چيزي نه مي دانم نه مي خواهم بدانم

دلسنگ يا دلتنگ!چون كوهي زمينگير

                                               از آسمان دلخوش به يك رنگين كمانم

كوتاهي عمر گل از بالانشيني ست

                                              اكنون كه مي بينم خوارم،در امانم

دلبسته ي افلاكم و پابسته ي خاك
                                                فواره اي بين زمين و آسمانم

آن روز اگر خود بال خودرامي شكستم

                                               اكنون نمي گفتم بمانم يا نمانم؟!؟

قفل قفس باز و قناري ها هراسان

                                               دل كندن آسان نيست آيا مي توانم؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:57 توسط شقایق |


من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و يك حس غريب

كه به صد عشق و هوس مي ارزد

من نه عاشق هستم

نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افكار پليد


من به دنبال نگاهي هستم


كه مرا از پس ديوانگي ام مي فهمد...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:56 توسط شقایق |


روبرویم :

            دو فنجان قهوه


سرنوشت مرا


           پیش بینی تلخی است ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:50 توسط شقایق |


 

فقط اینجا

 

پشت این پنجره

 

یک نفر عجیب

 

یک نفر غیر طبیعی عاشق است

 

حتی به شرط ناكامی ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:49 توسط شقایق |


قطار مي رود

تو ميروی

تمام ايستگاه ميرود

و من چقدر ساده ام

كه سال های سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده های ايستگاه رفته

تكيه داده ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:48 توسط شقایق |


ديروز با كفش هايم

 

قرارداد خداحافظی را

 

از كوچه های سرد تو

 

تاييد كردم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:48 توسط شقایق |


حافظه ام...
 
همه چيز و همه كس را فراموش ميكند...
 
خسته شدم بس كه ساييدمش...
 
و تو هر بار...
 
نمايان تر شدی! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:38 توسط شقایق |


اشک رازیست....

                       

                                     لبخند رازیست...

 

عشق رازیست...

 

                               اشک آن شب لبخند عشقم بود...

 

            قصه نیستم که بگویی...

 

                                   نغمه نیستم که بخوانی...

                      

                                                   صدا نیسم که بشنوی...

 

       یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی...

              

                           من....

 

                                              درد مشترکم....

 

                              مرا فریاد کن.....!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:30 توسط شقایق |


صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم
وآنگه همه بتها را در پيش تو بگدازم
صد نقش برانگيزم با روح در آميزم
چون نقش تو را بينم، در آتشش اندازم
تو ساقي خماري يا دشمن هشياري
يا آنکه کني ويران،هر خانه که برسازم؟
جان ريخته شد با تو، آميخته شد با تو
چون بوي تو دارد جان،جان را، هله، بنوازم
هر خون که زمن رويد با خاک تو مي گويد:
با مهر تو همرنگم، با عشق تو انبازم"
در خانه ي آب و گل، بي توست خراب اين دل
یا خانه درآ، اي جان!يا خانه بپردازم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:16 توسط شقایق |


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:6 توسط شقایق |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:6 توسط شقایق |


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:5 توسط شقایق |


یه عشق ممنوع مثل یه قهوه ی تلخ ذاتن تلخه. هرچقدرم که توش شکر بریزی وقتی بچشیش تلخیش آزارت میده. کاش قهوه ها شیرین بودن. کاش عشق ممنوع وجود نداشت






داره بارون می زنه اما من حتی
زیر چترم خیس خیسم
فکر کنم از که برای گریه هامه
واسه تو چی بنویسم
دیگه بارونی نباشی
که دیگه قفس نباشه
دیگه زندونی نباشی
کاش دلت شاد و لبات پر بشه از خنده ی شادی
کاش بدونی هر چی باشی از سر دنیا زیادی
خدا همرات باشه اما تو بدون به یادت هستم
اگه نیست دستای نرمی که باشه گرمای دستم
تو برو خدا به همرات می دونم که بر می گردی
رسم دنیا اینه جونم ، تو که بش بدی نکردی


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آبان 1390

مهر 1390


Links

نامه های پست نشده
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :